This web site is under construction

عارفان چه گفتند و چه می گویند, تاثیر آن برزندگی امروزما،؟؟؟؟

درباره مولانا

مولانا کیست ؟


تولد در شهربلخ سی ام سپتامبر ۱۲۰۷ — فوت  در قونیه هفدهم دسامبر ۱۲۷۳

جناب مولانا لطفا خودتان را معرفی کنید

چه تدبیر ای مسلمانان  که من خود را نمیدانم.

نه ترسا نه یهودم من  نه گبر و  نه مسلمانم

نه   شرقیم  نه   غربیم   نه   بریم   نه   بحریم

نه  از  ارکان  طبیعیم  نه  از  افلاک    گردانم

نه از هندم  نه از چینم  نه ار بلغار  و سقسینم

نه از  ملک  عراقینم نه  از  خاک    خراسانم

نه   از  خاکم  نه از آبم   نه از   بادم نه از آتش

نه از عرشم نه از فرشم نه ازکونم نه از کانم

نه  از  دنیا   نه از عقبی  نه از  جنت  نه   دوزخ

نه از آدم  نه از حوا   نه از فردوس  و رضوانم

هوالاول    هوالاخر     هوالظاهر      هوالباطن

که من جز هو  و  یا من هو کس دیگر نمیدانم

مکانم لا مکان باشد      نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد نه جان باشد  که من از جان جانانم

دوئی را چون برون کردم دو عالم را یکی دیدم

یکی بینم یکی  جویم      یکی دانم  یکی خوانم

اگر در عمر خود روزی      دمی بی تو برآوردم

از آن روز  و  از آن  ساعت   پشیمانم  پشیمانم

زجام عشق سر مستم دو عالم رفته ازدستم

به جز رندی و  قلاشی      نباشد  هیچ  سامانم

اگر دستم دهد روزی   دمی با تو در این  خلوت

دو عالم  زیر  پای آرم  همی  دستی بر  افشانم

الا ای شمس تبریزی چنان مستم در این عالم

که جزمستی و سرمستی دگر چیزی نمی دانم.

*        *       *

نی من منم و نی تو توئی نی تو  منی

هم من منم و هم تو توئی هم تو منی

من  با  تو   چنانم       ای   نگار  ختنی

کاندر   غلطم  که  من  توام  یا تو منی

* *  *

من  بیخبرم  خدای  حق  میداند

کندر دل من مرا چه می  خنداند

باری دل من شاخه گلی را ماند

کش باد صبا به لطف می افشاند

*       *        *

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من

تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن

گه   من     آرم   دو    دست   اندر     گردن

گه  او  کشدم    چو  دل  ربایان  دامن


مولانا در ششم ربیع الاول ۶۰۴ هجری قمری در یک خانوادهء علمی و عرفانی در شهر بلخ بدنیا آمد. با آنکه بیشتر عمر او در قونیه پایتخت روم شرقی سپری شد ولی پیوسته از بلخ یاد میکرد و بلخی ها را همشهری میگفت.

بلخیم من بلخیم من بلخیم

شوری دارد عالمی از تلخیم

بلخ را مادر شهرها . بام دنیا..و بلخ شریف هم میگویند پدر مولانا بهاءالدین محمد معروف به سلطان العلما خطیب و دانشمند بزرگ بلخ بود که مولانا را خداوندگار صدا میزد. وقتی مولانا حدود ۱۲ ساله بود از شهر بلخ مهاجرت کرد. ولی انگیزه مهاجرت خانوادهء مولانا از بلخ روایات گوناگون دارد که در این معقوله نمیگنجد.

در باره فوت مولانا (به گفته افلاکی): مولانا مدتی بسیار مریض شدو بسیار ضعیف و بی تاب. سلطان ولد که به حق وظیفه فرزندی را به جا می آورد در کنار بستر او بی خوابی می کرد.تا آنکه شب عرس مولانابه بها الدین می گوید: من خوشم، تو برو و سر بنه و قدری بیاسای و سپس  غزل زیر را سرود ،( این شب را بدین جهت عرس میگویند که مولانا از مردن هراسی نداشت و پیوسته مرگ را پدیده ای الهی و آفریدگار را هم معشوق می دید.  رسیدن به معشوق هم که از آرزوهای عاشق است .مولانا سروده های بسیاری در این مورد دارد. در جائی می فرماید : مرگ اگر مرد است گونزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ)

غزل شمارهٔ ۳۲۷

رو ســر بــنــه بــه بـالـیـن تـنـهـا مـرا رهـا کـن

          تــرک مــن خــراب شــب گــرد مــبـتـلـا کـن

مـایـیـم و مـوج سـودا شـب تـا بـه روز تـنـهـا

          خـواهـی بـیـا بـبـخـشـا خـواهـی بـرو جـفا کن

از مــن گــریــز تــا تــو هــم در بــلـا نـیـفـتـی

          بــگــزیــن ره ســلــامــت تــرک ره بـلـا کـن

مــایــیـم و آب دیـده در کـنـج غـم خـزیـده

          بـــر آب دیـــده مـــا صــد جــای آســیــا کــن

خـیـره کـشـی اسـت مـا را دارد دلی چو خارا

         بـکـشـد کـسـش نـگـویـد تـدبـیـر خونبها کن

بــر شــاه خــوبــرویــان واجــب وفــا نـبـاشـد

          ای زردروی عــاشــق تـو صـبـر کـن وفـا کـن

دردی اســت غـیـر مـردن آن را دوا نـبـاشـد

          پـس مـن چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

          بـا دسـت اشـارتـم کـرد که عزم سوی ما کن

گـر اژدهـاست بر ره عشقی است چون زمرد

          از بــرق ایــن زمــرد هــی دفــع اژدهــا کــن

بـس کـن کـه بـیـخـودم مـن ور تـو هنرفزایی

          تــاریــخ بــوعــلــی گـو تـنـبـیـه بـوالـعـلـا کـن